19‏/05‏/2017

الكتابة وقوفاً / حسن مطلك

الكتابة وقوفاً
تأملات في فن الرواية
حسن مطلك
*مقاطع من كتاب (الكتابة وقوفاً). نشرت في مجلة (بيت السرد)، مايو 2016، العدد 060. مجلة فصلية تعنى بشؤون السرد القصصي، يصدرها اتحاد كتاب وأدباء الإمارات.

04‏/02‏/2017

سياه/ نويسنده: حسن مطلگ/ مترجم: مریم حیدری

قصة (أسـود) لـ حسن مطلك (بالفارسية) ترجمة: مريم حيدري
سـياه
نویسنده: حسن مطلگ*
مترجم: مریم حیدری
(پله‌‌ها در فضا تمام می‌شوند.) شنیدم زیر پای مرد‌ها جیرجیر می‌کنند. توانستم بشمارم‌شان؛ ده‌تا بودند. صدای پا و جیرجیر هنوز می‌آمد و آن‌‌ها می‌رفتند؛ چهارتا، هفت‌تا و چندتای دیگر هم. (یکی از آن‌‌ها پایین ‌آمد) اسم‌های‌شان را یاد گرفته‌ام؛ نه به خاطر این‌که روی پله‌‌ها می‌رفتند و می‌آمدند، آن‌‌ها خودشان را بدون هیچ خجالتی به اسم صدا می‌کردند. هر روز اسم‌‌های جدیدی به گوشم می‌خورد. (این را از رفتار مورچه‌‌های توی سوراخ یاد گرفتم، یکی از مورچه‌‌ها می‌آمد مژده‌ی یک دانه را می‌داد و بقیه روی اثر پایش می‌رفتند تا به دانه می‌رسیدند، مثل پسری که توی جنگل گم شده و پیراهنش را تکه تکه می‌کرد و می‌بست به شاخه‌‌ها تا به برکه می‌رسید.)
پدرم توی اتاق بالایی خانه زندگی (می‌کرد). چه چیزی باعث می‌شد این پا‌ها بالا بروند، بروند به سمتش، آن بالا؟ نشنیدم فریاد بزند. چه چیزی او را ساکت کرد و از لانه‌اش آورد پایین؟ (او) عاشق این بود که شب‌‌ها وقتی مست برمی‌گشتم خانه، من را سین جیم کند. البته خودش این‌طور تصور می‌کرد. در کمال ادب در برابر عظمتش می‌ایستادم، و در برابر سر تراشیده‌ای که در ظلمتی ابدی ناپدید شده بود؛ پنجره‌‌ها را با گچ بسته بود و ده سال می‌شد که روی یک صندلی می‌نشست (نه غذایی می‌خورد، نه آبی، و نه می‌خوابید) فقط فریاد می‌کشید و ستون‌‌های خانه را می‌لرزاند. صدایش که به گوشم می‌رسید، دیگر نمی‌توانستم نفس بکشم، روی انگشتان پاهایم از پله‌‌ها می‌رفتم بالا تا در برابر سر تراشیده‌ی ناپدید در ظلمتش حضور یابم. تمام این ده سال از او چیزی ندیدم، فقط سفیدی مثل گچ روی پیشانی‌اش و اشک درخشان در چشم‌‌های تاریکش که مثل چشم‌‌های یک بتِ سومری بودند. هر بار نزدیک بود بروم و عظمتش را با تمام خشوع لمس کنم، انگار به طور خیلی مبهمی من را به خودش نزدیک می‌کرد و باعث می‌شد به او احساس نیاز بکنم. (نیاز به نشستن در حال زوالش، فریادهایش، بزرگی‌اش، قدرتش، بویش –که مثل یک باران پس از خشک‌سالی بود- منزلت والایش در دلم و اشارت‌‌های روحش در هوا). در حالی که قهوه‌اش را جلویش می‌گذاشتم، به گوشه‌ی میز دست می‌کشیدم و می‌رفتم. ساعت چهار صبح صدایم می‌کرد و می‌رفتم به جای فنجان دیروز، فنجان دیگری می‌گذاشتم. می‌دیدم هیچ چیز از توی فنجان کم نمی‌شد، فقط آن مقداری که توی فضای اتاق تبخیر شده بود؛ (فضایی تاریک و بدون سقف). عادت سیگار کشیدن با پیپ را ترک کرده بود و به جای آن عادت کرده بود فریاد بکشد، با صدایی پر از دود. خدایا! آن دو غاری که زیر پیشانی گچی‌اش بود، به من زل می‌زدند، به لب‌هایم، آن‌قدر که من فلج می‌شدم و نمی‌دانستم چه‌طور جواب تهمت‌هایش را بدهم، فقط سرم را تکان می‌دادم. می‌دانستم که سر تکان دادن گاهی به معنای موافقت است. یک ساعت تمام می‌مردم و به طرف پاهایش می‌خزیدم که آن‌‌ها را لمس کنم ولی پیدای‌شان نمی‌کردم. همان‌طور که حتی پایه‌‌های صندلی را نمی‌توانستم پیدا کنم. با خودم می‌گفتم پیشانی‌ گچی‌اش خیلی از زمین فاصله دارد و آن دو سوراخ عمیق صورتم را نورانی می‌کنند و بعد لبخند می‌زدم (شاید) دوستم بدارد، به عنوان فرزندی سرگردان دوستم بدارد. برایش قسم خوردم که (دیگر هیچ وقت یواشکی سیگار نکشم، مشروب نخورم). من را برد نزدیک آن دو سوراخ، شنیدم دهانم را بو می‌کند. بعد من را پرت کرد به طرف دیوار. چشمانم برق زدند. به من فحش داد و به خودش: پدر سگ. و من جرأت نکردم بگویم بوی توتون دارد از خودش می‌آید نه از من.
(داشت به برکه‌ای در کنار خانه اشاره می‌کرد تا از سلامت کرم‌‌ها و ماهی‌‌های سیاه کوچک مطمئن شود و همین‍‌طور به دیوار. دیواری بلند که هیچ ارتباطی به ما نداشت، بلند و دراز و بی‌نهایت؛ آن‌قدر قدیمی بود که حشرات قرمز توی آن لانه و به خاطر هوای شمالی تابستان سوراخ‌هایی نزدیک به زمین ایجاد کرده بودند. موریانه‌‌های سیاه. جلبک‌‌های کانی. لانه‌‌های پرندگان بدبختی که از آزمایشگاه‌‌ها فرار کرده بودند. روی گردن‌های‌شان لکه‌‌های مسی بود. چند سال پیش به من گفته بود توی این دیوار سوراخی بکَنم و اندازه‌ی سوراخ مورد نظر را هم با خاکستر اجاق برایم مشخص کرد. قبل از این که به اتاق تاریکش، روی پشتبام پناه ببرد، گفت: وقتی به سن بلوغ برسی، می‌توانی همه چیز را این‌جا پیدا کنی و هر چه را که می‌خواهی بدانی.) هر روز به من دستور می‌داد (حفاری را شروع کنم) من را کتک می‌زد تا سراغ دوستان ناباب نروم؛ پسر‌های خیابانی. من سه روز یا بیش‌تر از خانه فراری می‌شدم، اما دلم برای عصا و شوکتش تنگ می‌شد همان‌قدر که گاهی دلم هوای سایه‌‌های درختان فراموش شده‌ی کنار رودخانه را می‌کرد.
برمی‌گشتم پیشش، به صدای طوفانی‌اش و قامت بلندش که در هوای راکد گم می‌شد. وقتی با حرکت کف دست، بادی بلند می‌کرد و به عکس لرزان ماه در برکه اشاره می‌کرد، جلوی پاهایش می‌نشستم ولی به بالا و به خود ماه در آسمان نگاه می‌کردم، مثل رحمتی الهی و مثل شعری عاشقانه برای عشقی کشنده.
می‌دانستم که سر من داد کشیدن، از واجباتش بود، واجبات پدر مقدس، چون می‌توانست من را به دنیا نیاورد. می‌گفت: دوست دارد از من بدش بیاید ولی پدر نمی‌تواند فرزندش را دوست نداشته باشد. به خاطر همین لازم می‌دیدم به این عقیده‌اش احترام بگذارم. چه‌طور می‌شد سر آن‌‌ها داد نکشد و در برکه‌ی ماه نندازد تا ماهی‌‌های سیاه و حلزون‌‌های پا سوراخ به آن‌‌ها نوک نزنند؟
کم‌کم به روشنایی رسیدم. فقط با یک ضربه‌ی دیگر، کار تمام می‌شود. من دارم به هدف نزدیک می‌شوم. (همه چیز را خواهم یافت و هر چه را بخواهم، خواهم دانست.) یک ضربه‌ی دیگر، دیگر... دی‍... اشکالی ندارد، با این‌که روشنایی دارد دور می‌شود و اولین سوراخ علامت‌گذاری شده با خاکستر، حالا دهانه‌ی این نقب شده است، اما حتماً این دیوار یک پایانی دارد.
همسرم دید که دارم (وقت تلف می‌کنم)؛ از جای دوری صدایم کرد. صدایش از راه سوراخ نقب می‌آمد، از لبه‌ی کره‌ی زمین. صدایم می‌کرد تا هر روز حوادث زندگی و دنیای انسان‌‌ها را به اطلاعم برساند (الآن آخرین مد پیراهن‌، بدون آستین است) در حفره‌ی خودم می‌خندم، بر ضد همسرم می‌خندم، به خاطرش... همسر مهربانم! می‌گوید (تو داری خودت را توی یک قبر بدون مرز تلف می‌کنی) هر دفعه می‌گوید یک بچه به دنیا آورده و اسم مدرنی هم رویش گذاشته، مطابق با آخرین اختراعات (الآن شده‌اند نه‌تا) اسم‌های‌شان اشاره به مراحل تکامل تپانچه دارد. کوچک‌ترین‌شان (لیزر) را خیلی دوست دارم ولی چهره‌ای از او توی ذهنم نیست. در تاریکی حفره می‌ایستم، تحفه‌‌های سفالی را روی تاقچه‌‌های اجداد پیدا می‌کنم: مخفیگاه خاک زرد که در اصل چند استخوان آسیاب شده از کاسه‌ی زانوی پدربزرگ است، و استخوان‌‌های تو خالی انگشتان، پسِ گردنش به شکل یک جعبه و ظرف‌‌های پر از غله‌ی فسیل شده. نزدیک دهانه‌ی نقب، برای خودم حفره‌ای کندم تا در آن نان و شراب بخورم. از همسرم سراغ آفتاب را می‌گیرم، شگفت‌زده می‌شود؛ سراغ انسان‌‌ها را می‌گیرم، عصبانی می‌شود؛ بچه‌‌ها چه‌طور شدند نه‌تا؟ نه‌تا! از پدرم چه خبر؟ می‌رود چون بچه‌‌ها فریاد می‌کشند. من به غار خودم بازمی‌گردم و به کوبیدن ادامه می‌دهم.
صدای رعدآسایش را می‌شنیدم که به من می‌گفت تندتر و من تندتر می‌زدم. بعد از معاشرت با رفیق ناباب بازم می‌داشت.
آن‌جا، آن‌جا از هر جایی عمیق‌تر است. بویی باستانی از سوراخ‌ آتش‌فشان‌‌های خاموش و ویرانه‌‌های زلزله‌ بلند می‌شد و به من مژده‌ی برآمدن روزی نو را می‌داد. همسرم چه‌طور (گربه‌ی خانه را دید که از درخت کرچک به دار آویخته شده؟ نصف پایین بدنش توی سایه بود) -سایه یعنی چه؟ کدام سایه؟- (نصف پایین بدنش له و لورده شده بود و باد‌های قیلوله‌ایِ روزانه اندامش را خشک کرده بودند) -قیلوله‌ی روزانه یعنی چه؟- ( یکی آن را از گردنش به شاخه‌ی درخت آویزان کرده بود) _چه کسی آویزانش کرده بود؟.. یکی از آن‌ها!.. آن‌‌ها یعنی چه کسانی؟!ـ فکر کرد که من دارم شبیه یک میوه‌ی کهنه می‌شوم.
شعله‌ای از دهانه‌ی حفره آمد بیرون، ترسیدم و به طرف ته حفره فرار کردم. نتوانستم به کندن ادامه دهم. شش بار برای غذا صدایم کرد. گفت (گربه از گرسنگی مرد، و این یعنی اینکه دیگر نمی‌توانست بپرد، کسی آن را از شاخه‌ی درخت کرچک آویزان نکرد، گربه با میومیو راه‌انداختن می‌خواست پس‌مانده‌ی شیر خشک بچه‌‌ها را لیس بزند (شیر بچه‌ها) –شیر خشک؟!-
(پدر دستور داد توی برکه بپرم –چون آلوده بودم- ترسیدم کرم‌‌های سیاه کوچک بروند توی سوراخ‌‌های بدنم. آرزو کردم روی مخاط جلبک‌‌ها لیز بخورم و به این شکل طبیعت در برابر او سر تسلیم فرود بیاورد. به خاطر شفقت او گریه کردم. آرام به من گفت: ممنوع است. بعد فریاد کشید: ممنوووع. گریه کردم، ولی او انگشتان چوبی‌اش را کشید روی دیواره‌ی شکمم تا به زور من را بخنداند.) این چیزی است که به یاد می‌آورم. -خیلی جالب است: حفره‌ای که هم بزرگ‌تر بود، هم تنگ‌تر- دیدم داشتند می‌رفتند ساعت را خرد کنند و بعد با حرف زدن در مرد حرف‌‌های منقول دقیقه‌‌ها را ریز ریز می‌کردند. می‌دانستم که میز چهار پایه دارد. سابقاً این‌طوری بود. و هیچ‌کس نمی‌تواند به طور کامل از پا‌های چوبی بی‌نیاز باشد. یک ضربه، دو ضربه.. و بعد به هدف می‌رسم. همه چیز را به دست خواهم آورد. همه چیز را خواهم دانست. من شکست را نمی‌پذیرم. صدای‌شان را می‌شنوم. پاهای‌شان به سمت بزرگی پدر مقدسم بالا می‌روند. از وقتی کندن حفره را شروع کردم، صدایش آرام شده است. اعتراف می‌کنم که خارج از این‌جا هیچ چیز نیست. و اصلاً هیچ چیز به جز این حفره وجود ندارد. آن‌جا همسرم هست که به انتظار من، پشت سر بچه‌هایش ایستاده است، در فضایی که به بی‌نهایت می‌رسد و پدرم که با رحمت تکان‌دهنده‌اش بر همه اشراف دارد و سر تراشیده‌‌اش که در تاریکی ناپیدا می‍‌شود و چشم‌‌های گردی که مثل چشم‌‌های بتی سومری است.
هیچ اسمی را به رسمیت نمی‌شناسم، نه آن‌چه را که همسرم (تابستان) و (زمستان) می‌نامید و نه هیچ اسم دیگری را.
هدف دارد نزدیک می‌شود. صدای ضربه‌‌ها لحظه‌ی نزدیک رسیدن را به من الهام می‌کند: صدای زمختی که نشان می‌داد باد دارد پشت چیزی می‌لرزد. آن‌جا گنج را خواهم یافت. همسرم از در حفره صدایم کرد: (ده‌تا شدند. به مهربانی‌ات نیاز دارند. آموزش و تریبت می‌خواهند. کوچک‌تره کاربرد پاهایش را کشف کرده، به خاطر همین همیشه گریه می‌کند و نمی‌گذارد چشم‌هایم را روی هم بگذارم، با این‌که امروز یک بسته والیوم خوردم. –والیوم چیست؟!- خانه جارو برقی می‌خواهد، باید از مرد‌ها پذیرایی کرد، پله‌‌ها را باید مرمت کنیم) –کدام مردها؟! چرا از پله‌‌ها بالا می‌روند ولی پدرم قبول‌شان نمی‌کند؟- توی نور اندک روی سردرِ دور از حفره، اسامی کسانی را خواندم که ازدواج کردند، آن‌هایی که از بیماری نقرس مردند و کسانی که به خاطر پارانویا اخراج شدند. –پارانویا چیست؟!- با صدای خفه و دورش که از ناکجاآباد می‌آمد صدایم کرد (تو به سازمان آب و فاضلاب مدیونی، به قصاب مدیونی، به شرکت بیمه مدیونی، به چندتا از دوستانت مدیونی) –مدیون؟!- (برای جشن تولد خانم ایناس کارت دعوت فرستاده‌اند، چه‌قدر خوب! او فقط شمع پنجم را فوت ‌کرد، آن چهارتا را مهمان‌‌ها با شیرینی خوردند، فقط برای خندیدن، البته.) صدای پدرم همه‌ی این چیز‌ها را قطع کرد: (همه چیز را خواهی یافت.. همه چیز.. ‍مه چیز.) همان‌طور می‌زدم می‌زدم می‌زدم می‌زدم... تا این‌که کلنگ روی زمین سستی افتاد، در فضایی سیاه و آلوده.. و بوی‍(‍ش) بلند شد. دست کشیدم: لبه‌ی میز آن‌جا بود؛ فنجان قهوه که هیچ چیز از توی آن کم نشده، فقط مقداری که توی فضای اتاق تبخیر شده بود و بعد چشم‌‌های تاریکش که مثل چشم‌‌های بتی سومری بودند. با تمام هوایی که ذخیره کرده بودم و با هیجان مخزون در روحم فریاد کشیدم: پدر!! بالأخره پیدای‍َ(‍ت) کردم!
------------------------------------
*حسن مطلگ (1961-1990)، نویسندهٔ عراقی است که در نوجوانی توسط رژیم صدام حسین اعدام شد.

 تخطيط: حسن مطلك

29‏/11‏/2016

إهداء إلى حسن مطلك / مهدي النفري

نَـص
هول التثاؤب أو قل نمو أصابع الصباح
مهدي النفري

..إلى حسن مطلك، أخي الذي علمني أن أكتشف العلاقة بين الغيم والمطر
،،،،،،،،،،،،،
هكذا 
أصطاد الشجرة ، الظل يبقى في القفص يتطلع من بعيد وأنا أمسك بطعم الغيمة
وأركض، أجري على هيئة مطر حتى أصل الجذر، تبدو اللعبة للوهلة الأولى 
مرعبة.. إذ كيف تزرع حنجرتك التي تقطعت في الحروب إلى أشلاء
وتعيد إليها أجنحة البهجة!
انظر إلى البحر جيداً، قال لي حسن مطلك وهو يدفع بالهواء حيث سمكة المعنى 
قد تشكو الاختناق يوما.. لكن لا ترتكب إثم الموقف
النعل الذي يخطئ الدرب يصبح آفة تلتهم صاحبه..
                    ***
غاب اليقين عن فهرس النبع، الندم تبعه الندم،
كانت الحنجرة تكبر والأخطاء تخضر في الدروب،
والغيمة التي حلقت بجناحي فراشة سلكت قاموسا آخر
في اللغة،
قلتُ لـ حسن: 
لنذهب بهذا الحطب حيث جمرة البقاء 
قال:
الفناء غريب الأطوار يا أخي، يتخذ شكل الدمعة ويثمر قلب أُم
وها أنت تسرج، هل من ضرير هنا غير الدهشة
الأنبياء أخطاء الصواب يتناسلون كالنجوم، 
دع اللهفة جانباً وصاحب نملة تجتر الفقد،
فهناك الكثير من الصمت.. ما يمكننا الحديث عنه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*مهدي النفري: شاعر ومترجم عراقي يقيم في هولندا، من أعماله: (تلك أسئلة دونتها الأحذية والشوارع)، (المطر أيضا غابة)، (كلب أخرس) و(ريح تتظاهر بالنوم). 
مهدي النفري

26‏/11‏/2016

قصيدة للشاعر ستار موزان.. مهداة إلى حسن مطلك

قصيدة
الخريف الذي مضى
ستار موزان
إلى الكاتب الراحل حسن مطلك

تورق العناصر في الفصل
وترى روحها....
وتسأل الفجر عن رقاد
لقد مر فصل
وتدلى زمن
وغاب مكان
وما من نقيض يعاد
لقد ولى في الأسطورة المثلى
ووزع نفسه على طرفي البعاد
فماعادت ميثولوجيا الأمس إلى
لوح التقاويم،
ولا غدت ترانيم النص مقروءة في
خلايا التجاويف....
هب أنت سويت السطح قوسا
فكان رمزا....
فأطلقته في المدار
هب أنت سورت النهر بلغة
فأطلقته في المسار
فما كان منك إلا
أن تمضي في الفصل فصلا
وترى الجذور....
الخريف الذي مضى
لم يأذن للجذور أن تفور
وتدور حول المدينة والرموز
لكنك أتيت حاملا شعلة الأمس
والفصل الذي لم يدور.
***
الخريف الذي مضى
لم يعد ثانية في الدورة العظمى.
الخريف الذي مضى
لم يذر أوراقه على أرض البيان
ولم يساقط النفوس العالقة في الهواء على مر الزمان.
الخريف الذي مضى
ترك أثر الفصل الأخير من (دابادا)،
الخريف الذي سد الطريق المعلق على مسار القيظ المر هناك
.. جراحات الأمس معلقة على حبل الوقت
وثعالب الشتاء لم تمر بين الثلوج المتساقطة على ضفاف النهر..
نهر دابادا
قالوا مرت بين أنقاض البلاد التي تركت أذرعها هناك
قلنا يا حسن هو ذاك الفصل الذي لم يعد فصلا.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*نشرت في صحيفة (طريق الشعب) العراقية، العدد 72 السنة 82 بتاريخ 27/11/2016م
 
*ستار موزان: شاعر وناقد عراقي يقيم في النرويج، من أعماله: (وزن بيان الطير) و(كيمياء الهيكل القديم).

07‏/11‏/2016

صدور: الكتابة وقوفا / حسن مطلك



كتاب جديد لحسن مطلك بعد ربع قرن من إعدامه
محيط ـــــ شيماء فؤاد
صدر في دبي عن دار مداد للنشر والتوزيع الإماراتية كتاب جديد للأديب العراقي الراحل حسن مطلك (1961-1990) صاحب رواية (دابادا) المعروفة، الذي شنقه النظام العراقي السابق عام 1990 بتهمة الاشتراك في محاولة لقلب النظام، ويحمل هذا الكتاب عنواناً رئيسياً هو (الكتابة وقوفاً) وعنواناً فرعياً (تأملات في فن الرواية)، وقد قام بإعداد وتقديم هذا الكتاب الروائي الدكتور محسن الرملي، شقيق المؤلف، ويحتوي هذا الكتاب على آراء وتأملات وتنظيرات حسن مطلك بما يتعلق بالفن الروائي، فعلى مدى 180 صفحة يتناول بخصوصية في الرؤية والأسلوب أهم عناصر البناء الروائي كالزمان والمكان والشخصيات واللغة والراوي والواقعي والخيالي والتكنيك وغيرها، ويعيد فتح الأسئلة المتعلقة بالأدب عموما وبالرواية على وجه الخصوص؛ "ما هي الكتابة النثرية؟ لماذا نكتب؟ مَن هو الكاتب الحقيقي؟ ما جدوى الكتابة الأدبية؟ كيف يمكن الربط الإدراكي بين الحياة في النص والحياة كما هي؟ لمن نكتُب؟ مَن القارئ؟ ما القراءة؟". قائلاً: "إنني أتوخى أن أصل إلى علم للرواية من خلال فهم تفاصيلها. متى وكيف ولماذا عليّ أن أستخدم هذه الجُملة وقياساً إلى أي زمن؟". كما يكشف عن آراء مغايرة حيال كبار الكتاب كويليام فوكنر وغارثيا ماركيز وهنري ميلر وبكيت وغيرهم، ويقول الدكتور محسن الرملي بأن هذا الكتاب "هو ورشة تفكير جاد لكل قارئ وناقد وكاتب يتعامل بجدية مع الفن الروائي"، وبأن "حسن مطلك قد بدأ بكتابة هذا الكتاب حال انتهائه من روايته المعروفة (دابادا)، ولم ينهه، لأن حياته قد انتهت بإعدامه، وبلا شك فإن تجربته في إعادة كتابة (دابادا) خمس مرات، هي التي دفعته فكان يدون أفكاره ويقرأ ويعيد مناقشة أفكار غيره، بالتوازي مع مواصلته لكتابة نصوصه الأخرى ومنها روايته (قوة الضحك في أورا). كان يشغله الصدق مع النفس ومع الكتابة، فهو القائل: "أنا والكتابة شيء واحد". وها هو عبر هذا الكتاب، يدلل لنا على ذلك: "لو كان الأمر يتعلق بمشكلات اللغة ونظامها المعقد لأمكننا أن نجد عشرات المقاييس المنطقية التي افتُضِحت بجهود (سوسير) وغيره، ولكنها تتعدى ذلك إلى الفعل المصيري للكتابة، أن تُفنى حياتنا في مشكلات (الرواية) حصراً". "فالروائي الحقيقي هو الذي يضع احتمالات وحلولاً روائية لحياته، لسلوك زوجته، يطرق باب الجيران على طريقة زوربا، يعشق على طريقة بتشورين، ويصعب عليه الفصل بين ما يَكتُب أو يَقرأ وما يعيش". 
يبدو ما دونه هنا بمثابة مدخل لما كان يأمل التأسيس له، (الواقعية المُطلَقَة)، فيعلن عما أسماه: "مشروع لبيان فردي ضد مناهج القرن التاسع عشر الأدبية". ويُسمي ما قام به: "تأملات" عن وعي وإدراك، فيقول: "إني لأرجو أن تكون تأملاتي قابلة للدحض، مع ذلك لن أرفض التأييد". وهي تأملات تستحق منا تأملها بكل جدية وطرحها للنقاش.
ويضيف الدكتور الرملي بأن "هذا النص يشبه الاستماع إلى حسن مطلك وهو يفكر بصوت عالٍ، كما يمكن قراءته والتمتع به وبلغته كنص أدبي، نص روائي يسرد حكاية تفكير داخل جمجمة روائي، ننفد من خلاله إلى أعماق شخصيته الرئيسية وهي كاتب اسمه حسن مطلك. إنها (رواية تفكير) مدوَّنة بكل صدقها وقلقها وعمقها، بلغة أدبية وبتقنية يتطابق شكلها مع مضمونها".
يذكر بأن حسن مطلك هو كاتب ورسام وشاعر عراقي. ويعد واحداً من أهم الأصوات الأدبية الحداثية التي برزت في العراق في ثمانينيات القرن العشرين. ولد سنة 1961 في قرية سُديرة بشمال العراق، وحاصل على شهادة البكالوريوس في التربية وعلم النفس من جامعة الموصل. حاز على الجائزة الأولى لقصة الحرب سنة 1983 عن قصته(عرانيس) والجائزة التقديرية سنة 1988 عن قصته (بطل في المحاق) ثم نشر روايته الفريدة (دابادا) والتي تعتبر قمة أعماله الأدبية. أُعدم شنقاً بتاريخ 18/7/1990 الساعة السابعة مساءً، لاشتراكه في محاولة لقلب نظام الحكم. حيث راح يصفه بعض المثقفين إثر ذلك بأنه (لوركا العراق)، وبعد وفاته قام شقيقه الأصغر الروائي محسن الرملي بإصدار بقية أعماله تباعاً، ومنها: رواية (قوة الصحك في أورا)، (الأعمال القصصية)، (كتاب الحُب)، العين إلى الداخل) وآخرها هذا الكتاب المتعلق بالفن الروائي (الكتابة وقوفاً). 

-----------------------
الكتابة وقوفا.. تأملات أديب عراقي بفن الرواية
المصدر: الجزيرة نت
صدر كتاب جديد للأديب العراقي الراحل حسن مطلك (1961-1990) يحمل عنوانا رئيسيا هو "الكتابة وقوفا"  وعنوانا فرعيا هو "تأملات في فن الرواية"، وقام بإعداد الكتاب وتقديمه الروائي محسن الرملي شقيق المؤلف الراحل.
ويتضمن الكتاب الصادر عن دار مداد للنشر والتوزيع الإماراتية آراء وتأملات وتنظيرات حسن مطلك بما يتعلق بالفن الروائي على مستوى الرؤية والأسلوب، وعناصر البناء الروائي، كالزمان والمكان والشخصيات واللغة والراوي والواقعي والخيالي وغيرها. ويعيد الكتاب فتح الأسئلة المتعلقة بالأدب عموما والرواية خصوصا، وذلك من قبيل "ما هي الكتابة النثرية؟ لماذا نكتب؟ من هو الكاتب الحقيقي؟ ما جدوى الكتابة الأدبية؟ كيف يمكن الربط الإدراكي بين الحياة في النص والحياة كما هي؟ لمن نكتب؟ من القارئ؟ ما القراءة؟"
ويقول الرملي إن هذا الكتاب "ورشة تفكير جاد لكل قارئ وناقد وكاتب يتعامل بجدية مع الفن الروائي"، ويشير إلى أن "حسن مطلك قد بدأ بكتابة هذا الكتاب حال انتهائه من روايته المعروفة "دابادا" ولم ينهه لأن حياته قد انتهت بإعدامه". ويضيف الرملي أن "هذا النص يشبه الاستماع إلى حسن مطلك وهو يفكر بصوت عال، كما يمكن قراءته والتمتع به وبلغته كنص أدبي، نص روائي يسرد حكاية تفكير داخل جمجمة روائي، ننفذ من خلاله إلى أعماق شخصيته الرئيسية وهي كاتب اسمه حسن مطلك، إنها (رواية تفكير) مدونة بكل صدقها وقلقها وعمقها، بلغة أدبية وبتقنية يتطابق شكلها مع مضمونها".
يذكر أن حسن مطلك هو كاتب ورسام وشاعر عراقي، ويعد واحدا من أهم الأصوات الأدبية الحداثية التي برزت في العراق في ثمانينيات القرن العشرين، وأعدم شنقا عام 1990 لاشتراكه في محاولة لقلب نظام الحكم بالعراق، وخلف وراءه عدة أعمال سردية ونقدية، بعضها غير منشورة، تكفل شقيقه الرملي بإصدارها لاحقا.
-----------------------
صدور كتاب يضم مخطوطة جديدة للأديب العراقي الراحل حسن مطلك
الروائي محسن الرملي أعاد إحياء شقيقه مرة أخرى
 بإعداد كتاب وتقديمه
 يحمل عنوانًا رئيسًا "الكتابة وقوفًا"
المصدر: نعمة عز الدين - إرم نيوز
http://www.eremnews.com/culture/clear-image/592279
أعادت دار نشر إماراتية إصدار كتاب جديد للشاعر والفنان التشكيلي العراقي حسن مطلك والذي أعدم قبل 25 عاماً، وساهم شقيق الراحل محسن الرملي  بإعداد كتاب جديد وتقديمه، يحمل عنوانًا رئيسيًا “الكتابة وقوفا”، وآخر فرعيًا، هو “تأملات في فن الرواية”.
وتم إصدار الكتاب، منذ أيام قليلة للأديب الراحل المولود عام 1961، في قرية سُديرة التابعة لمدينة الشرقاط في شمال العراق، وأعدم على يد نظام الرئيس العراقي السابق صدام حسين في 1990 بتهمة المشاركة في انقلاب.
الكتاب، الصادر عن دار المداد، يحتوي على العديد من الأسئلة المربكة، التي طالما نظر لها الروائي الراحل، حول الهدف من الكتابة، ومن هو الكاتب الحقيقي ورسالته الإنسانية التي يجب أن يقدمها.
ويقدم الرملي في تقديمه للكتاب، صورة محببة لشقيقه حسن، كاشفًا الأسباب التي جعلته يعيد طرح أفكار وتأملات الأديب الراحل، حول المشهد الإبداعي ومنتجه في صورة رواية أو قصيدة شعر، أو لوحة تشكيلية، قائلًا: “إن هذا الكتاب ورشة تفكير جاد لكل قارئ وناقد وكاتب، يتعامل بجدية مع الفن الروائي”، ويشير إلى أن حسن مطلك قد بدأ بتأليف هذا الكتاب، حال انتهائه من روايته المعروفة “دابادا”، ولم ينهه لأن حياته قد انتهت بإعدامه.
الكتاب الصادر حديثًا للروائي الراحل “حسن مطلك”، ليس المحاولة الأولى من جانب شقيقه الروائي، لجمع شذرات إبداع شقيقه وحمايتها من المحو والاندثار، فقد قام من قبل بجمع وإعداد بعض القصص التي قد سبق نشرها في الصحافة الثقافية، أثناء حياة الكاتب، وأخرى لم يسبق نشرها، وقسمها إلى مجموعتين (الحب هو الركض على حائط) وهي القصص الخاصة بموضوع الحرب العراقية الإيرانية، ومجموعة (أبجد حسن هوّز)، التي تناولت مواضيع شتى من بينها قضايا المرأة والحب والكتابة والتقاليد الاجتماعية والفن والفلسفة والوجود، مصاغة كلها بأسلوب ولغة “حسن مطلك”، ورؤيته المرهفة تجاه كل ما يتطرق إليه.
:desk@eremnews.com تاريخ النشر2016-10-30
-----------------------
*في: قاب قوسين
*في: الاتحاد الاشتراكي
*في: صوت العراق


*موقع دار مداد للنشر والتوزيع